طولانیه ولی قشنگه


همه رفتن.من موندم و بسته ی سیگارم.هوا بدجور طوفانیه.باد وحشی شده.لباسامو داره از تنم در

میاره.بارون دیگه توی این هوای مزخرف اصلا قشنگی نداره.انگار هر چی کثافت بوده توی راهش جمع کرده و می کوبونه تو صورت من.

سیگارمو در میارم میذارم گوشه ی لبم.کبریتو باز میکنم. ای واااای !!! یه دونه بیشتر نمونده.

یه دونه کبریت.یه بسته سیگار.با بادی که منتظره کبریت روشن بشه تا بخورتش.

میترسم روشنش کنم.آخرین گلولمو باید نگه دارم.اگه به هدف نخوره مخم میترکه.هیچ کسم پیدا نمیشه

ازش کمک بخوام.ساعت 2 شب.توی این هوای مسخره.سگم از لونش بیرون نمیاد.از سگ هم سگ تر شدم.

میگن دخترک کبریت فروش توی هواهای بد تر از اینم کبریت میفروخت.یعنی میشه الان بیاد به من بگه: "آقا کبریت نمی خواین؟!"

نیکوتین مغزم کم شده،دارم فکرای دری وری میکنم.برم بگردم شاید یکی رو پیدا کردم...

دمش گرم.یکی رو نیمکت ته پارک نشسته.این دیگه چه مرگشه؟ به من چه. فقط خدا کنه آتیش داشته باشه.

_ جناب شبتون بخیر
_ شب شما هم بخیر
_ شرمنده.آتیش خدمتتون هست؟
_ آتیش؟! کاشکی سیگار میخواستی.آخه یه دونه کبریت بیشتر ندارم.
_ جدی میگی؟ مگه کبریتم سهمیه بندی کردن؟ منم یه دونه دارم.بیا روشن کنیم.اینجوری دوتا شانس داریم.
_ پس اول تو روشن کن.
_سیگارتو بیار

کبریتو روشن کردم.با دستام دورش یه دیوار درست کردم.خاموش نشد.بردم جلوی سیگارش.سیگارش روشن نمیشد.

_ پک بزن
_ ها؟!

کبریت خاموش شد

_پس چرا سیگارتو روشن نکردی؟
_ مگه من باید روشن کنم؟ کبریت دست تو بود.
_ خب تو باید پک میزدی تا روشن بشه.
_ پک چیه؟
_ تا حالا سیگار نکشیدی؟
_ نه. این اولیشه.
_ خیلی ابلهی. کبریتتو بده ببینم.

دستاشو کرد توی جیبش هی تکون داد.بلند شد.دور و برشو نگاه کرد.

_ نیست
_ یعنی چی نیست؟
_ نیست دیگه.نمیدونم چی کارش کردم

خیلی عصبانی شدم.نتونستم جلوی خودمو بگیرم.یه دونه زدم زیر گوشش و رفتم.

داد زد: "برو به جهنم.اونجا آتیش زیاده.سیگارتو میتونی روشن کنی"

داد زدم: "خیلی ابلهی"

هه.خیالم راحت شد.اون دنیا دیگه واسه روشن کردن سیگارم مشکلی ندارم.کاشکی اینجا هم جهنم

داشت میرفتم سیگارمو روشن میکردم.

سرم پایین بود و تو فکر بودم.سرمو اوردم بالا. !!! . یه دفه دیدم پارک شلوغ شده.پر آدمه.نمیدونم اینا از کجا اومدن. ولی خوشحال شدم.

_ آقا آتیش دارین؟
_ نه. برو جهنم.اونجا دارن.
_ !!!

چرا امشب همه دیوونه شدن

_ داداش آتیش داری؟
_ برو جهنم
_خانم آتیش دارین؟
_ جهنم

وای وای وای.اینجا چه خبره؟!!!

سرمو گرفتم بالا.یه در تو دل کوه دیدم.بالاش بزرگ نوشته بود: "جهنم"

اینجا دیگه کجاس؟! چرا تا حالا ندیده بودمش؟! یعنی راس راسی جهنمه؟! برم تو یا نرم؟!

می رم.ما که اول و آخرش باید بریم!

در رو باز کردم رفتم تو. پووووف چقدر گرمه.آتیشاشون کجاس؟ یعنی این سیگار امشب روشن میشه؟

یه پیرمرد اونجا نشسته.شاید اون داشته باشه.

_ پدر جان آتیش داری؟
_ میخوای خودتو بسوزونی؟!
_ نه. مگه دیوونم؟! میخوام سیگارمو روشن کنم.
_ برو یه کم جلوتر آتیش زیاده.

رفتم جلوتر.یه صداهایی میاد.صدای ناله.ناله های از ته دل.دیگه دارم میترسم.انگار دارن به بدترین شکل

شکنجشون میدن.جرئت جلوتر رفتنو ندارم.همون راهو برمیگردم .میرسم به پیرمرده.محلش نمیذارم.میرم طرف در.

_ برو سیگارتو روشن کن باهات کاری ندارن!
_ هان؟!
_ برو پسرم.
_ از کجا بدونم راست میگی؟
_ برو!

چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم.اینا گناهکارن یا دیوونه؟!

خودشون خودشونو شکنجه میدادن! آتیش درست میکردن.میرفتن توش ناله میزدن.

نه.دیوونه نیستن.هر چقدر هم آدم دیوونه باشه این کارو نمیکنه.

حتما" یکی مجبورشون کرده. آره....خدا!

دلم براشون سوخت.خواستم یه جوری کمکشون کنم.داد زدم:

"آهای... من یه راه بلدم که میتونیم بریم بیرون.زودباشین دنبال من بیاین!"

هیچ کس توجه نکرد.غرق در عذاب بودند.

یکیشون تازه داشت آتیششو روشن میکرد.گریه میکرد.زار میزد. رفتم دستشو گرفتم.

_ با من بیا.از اینجا می برمت بیرون.

اون فقط گریه میکرد.

_ هی! با تو ام.
_ برو عزیز من باید تاوان اشتباهاتم رو پس بدم.
_ خدا ازتون خواسته این کارا رو بکنین؟
_ خدا؟! نه. این چه حرفیه. قربون بزرگی خدامون برم.
_ پس چرا خودتونو عذاب میدین؟!

_ اگه یه عمر توی دنیا گناه کرده باشی.بعد بیای اینجا بهت بگن خدا بخشیدتت.برو تو بهشت.چی کار میکنی؟ میری تو بهشت؟!

_ خب آره. از خدامه.

_ اگه بفهمی که خدا جهنم نداره. فقط بهشت داره. به گناهکار ترین بندشم میگه برو تو بهشت.چی کار میکنی؟ میری تو بهشت؟

_ آره. میرم.

_ اگه بهت ثابت شه که همه ی کارایی که گفته بود نکن و همه ی کارایی که گفته بود بکن همش به خاطر خودت بود. تو هم گوش نکردی. حالا اومدی اینجا بهت میگه برو تو بهشت.چی کار میکنی؟ میری تو بهشت؟

_خب یه کم خجالت میکشم.ولی میرم.

_اگه بفهمی چه جوری دل خداتو شکوندی.ولی اون دل تو رو نشکست.اومدی اینجا بهت میگه برو تو بهشت.چی کار میکنی؟ میری تو بهشت؟

_ !... خیلی سخته.ولی میرم.

_ اگه بیای اینجا ببینی اون خدایی که یه عمر مسخرش کردی، حرفاشو گوش نکردی، باورش نداشتی دلش نمیاد تو رو عذاب بده.بهت میگه برو تو بهشت .چی کار میکنی؟ میری تو بهشت؟
_ !!!!...

_ نه.بهشت حق من نیست.من باید عذاب بکشم.


آتیششو روشن کرد. یه فریاد زد. رفت تو دل آتیش!

نمی تونستم باور کنم.اشکام عین سیل داشت میومد.برگشتم.با یه دنیا فکر.با یه دنیا شرمندگی.با یه دنیا پشیمونی.
رسیدم به پیرمرده.دیگه نای راه رفتن نداشتم. نشستم روی یه صندلی.چشمامو بستم.

_ سیگارتو روشن کردی؟
_ نه.یادم رفت.
_ توی جیبت یه کبریت هست.با اون روشنش کن!

...
..
.

چشمامو باز کردم.دیدم توی پارکم. همون جای اول.

دستمو کردم توی جیبم.یه دونه کبریتم سر جاش بود. روشنش کردم.

صدای اذان تا دلم نفوذ کرد.

کبریتو فوت کردم.سیگارو له !

"سبحان ربی الاعلی و بحمده"

.
.
.
.
.
.
.
.

و من ...